هنوز اينهمه سال (به نسبت) گذشته و من با هر بار رد شدن از جلوي راهنمايي فرزانگان احساس ميكنم كه ميخوام روش بالا بيارم. و واقعن، واقعن... بعد اون دوره ي فترت سه چاهار ساله خيلي خودم بودم كه از تجربه هاي زندگيم پاكش كردم و الان راضي م و اينجام.
و جوري م كه به يك ثبات نسبي رسيدم؛ براي كوچك ترين چيزها ذوقمرگ و "جوگير" نميشم...(مشخصن براي انقلاب و تياتر و نمايشگاه و "هنري" ها و كتاب هاي نشر چشمه-چي ن اونا واقعن؟- ...) و به تر از همه اينكه به كاري كه دارم ميكنم مطمئنم. از نظر رضايت دروني.
تنها چيزي كه در خودم نميديدم، تاريخ دوست داشتنم بود كه خيلي اتفاق دل چسبي بود.
ياد گرفتن حس خوبيه.
-دوست داشتم يكي يه دونه ميزدم تو دهن اون دسته كه فكر ميكنن كه فكر ميكنم كه خيلي بلدم. اينا آدم هايي به غايت ظاهربين و دهن بين ند كه آدم رو خيلي آزار ميدن.-
-همه اين ها به كنار، اون روز صحبت ميكرديم كه ته ته رضايتمون هم، نارضايتي هست. چرا واقعن؟ چه وضعيه؟ دو ساعت به من مهلت تمركز بدن زار م ميزنم...-
پي نوشت: اشتباه ميكنم كه اين خزعبلات رو پشت هم رديف ميكنم. جدن.
0 تا:
ارسال يک نظر